دلم عزیز برایت تنگ شده
برای تو تنهاترین در دلم
برای تو که موهای سپیدت را به طلای حنا سپردی تا قدر سپیدش را من فقط بدانم
برای تو که نفس هایت در جانم جاودانه گشته
برای تو که اگر روزی یادت نکنم می میرم
 آن روز برای تو
کاش من بمیرم تا لحظه ای دوباره ببینمت 
می دانک که تو در بهشتی و من دوزخی
اما برای اذان گفتن در گوشم  بیا
حتی اگر نفس هایت به شماره افتاد
اشک هایم را که روی دامنت می ریخت گلهایش را که حداقل آب می داد
دلم برایت برای دست هایت تنگ شده
که روی سرم بکشی 
و غم هایم را در دامنت ببارم
چه غم های کوچکی داشتم اما دامنت چه بزرگ بود
آنقدر بزرگ که هنوز هم جا دارد برای اشک هایم
حتی اگر الان روی زمین، روی خاک، روی دفتر سپید و روی گونه های دردناکم می ریزند
مادر فقط نام تو بود
کاش دامن بزرگت را برای من می گذاشتی که دلتنگی هایم را درونش خالی می کردم
دعا کن برایم 
دعا کن زودتر پیشت بیایم تا در گوشم اذان بخوانی
تو فقط بودی که دوستم داشتی
دوست داشتننت را برای خودم نمی خواهم برای خودم می خواهم چرا، وقتی نیستی
وقتی دیگر نیستی