تبليغاتX
در فصل شعر

 

  

 

 

 

 

 

 

من کله ای بزرگ دارم، صورتم صاف و بدون گونه است. چشمهای من دکمه ای ست. نمی توانم بایستم. کسی باید کمم کند تا بتوانم راه بروم و از گونه و کشاله ران هاین شکسته می شوم و با صورت به زمین می افتم. موهایم مثل ریش قالی است، خیلی هم از بوی دهان فاطی خوشم می آید.

 

 

 

 

 

یک یاد آوری کوچولو: شرمنده ی همه دوستانی هستم که کامنت گذاشتند و با بی مهری من مواجه شدند وقتی که این زندگی لعنتی همه چیز را از من گرفته جز شعر .

علت نامه: مهمترینش نداشتن اینترنت، امتحانات و...و... و... بعد هم که تصمیم گرفتم به روز کنم و مشغول نوشتن شدم(25روز پیش) دیدم چهارپاره ام را گم کردم(دلم می خواست با این شعر به روز کنم) زحمت شعر را لیلا اکرمی عزیز برایم کشید که از همین جا ممنونش هستم.

این مدتی که دیگر رشت زندگی نمی کنم(حدود یک سال) اگرچه اینترنت(به میزان کافی) نداشتم تا از شرمندگی دوستان بیرون بیایم ، اگرچه از دنیای مجازی دور بودم)، اگرچه  کوچه های تنهای رشت نبودند تا مرا به یاد هزار و یک اتفاق بیندازد(همون شبی که دستات سرد بود، همون شبی که بارون می بارید، تو فقط نگاهم کردی و من اون غزلمو گفتم. همون شبی که دستات دیگه سرد نبود، دستات دیگه نبود، دستات نبود، نبود... گفتی: یه روز تو هم بزرگ می شی اونوقت مثه همه ی آدم بزرگا از هیچی سر در نمیاری و هر چی زووووووور می زنی یادت نمی یاد که "دست هایت را در باغچه می کارم" یعنی چی؟ می دونستم اشتباه می کنی، تو بزرگ شدی و من... هیچ چی یادت نمی یاد حتی اگه همه ی دائره المعارف ها و فرهنگ ها رو حفظ باشی!! معنی این کلمه ها رو نمی فهمی، چند سال گذشته و تو مثل همه ی آدم بزرگ ها حتما باید یادت رفته باشه که... و دیگه نمی تونی فرق بین بوآ ی بسته رو با کلاه تشخیص بدی) اگرچه خانه ی کوچکم با زندان فرقی نداشت( زندان جزو عمر آدم بحساب نمی آید)، اگرچه، اگرچه....

اما تنها و بزرگترین حسنی که داشت این بود که از آدمها دور بودم.

 

 

 

 

خبــــــــر(ازنوع خوبش): شماره سوم نشریه «همین فردا» بود به بازار آمد با مطالب جالبی چون:

 

مصاحبه ی جنجالی با «علی بابا چاهی»

 

گفتگوی منتشر نشده با مرحوم«قیصر امین پور»

 

دومین شعر مشترک بلند جهان با حضور 19 شاعر جوان ایرانی!

 

سه خوانش برای شعری از مرحوم «علی نسیمی» از:

 

«محمد رضا شالبافان»،«علی بهمنی» و «محمد حسینی مقدم»

 

مقاله ای خواندنی از «رجب بذر افشان»

 

30 غزل پست مدرن چاپ نشده از 30 شاعر جوان

 

ترانه هایی پیشرو از ترانه سرایان خوب ایران

 

مقالاتی از«دکتر سیامک بهرام پرور» و «هادی صداقت»

 

نظرات و انتقادات 6 تن از صاحب نظران پیرامون غزل پست مدرن

شعر شهرستان ها، طنز، جدول و....

 

 

 

بخاطر سفر آقای موسوی و به طبع خاموش بودن تلفن ایشان دوستانی که تمایل به تماس تلفنی با مجله را دارند می توانند با جناب «محمد حسینی مقدم» تماس بگیرند:  09153219240

 

همچنین «لیلا اکرمی» عزیز نیز از طریق کامنت به امور مشترکین رسیدگی خواهد کرد

 

شعر ها و مطالب خود را مثل همیشه به ایمیل  hamin_farda@yahoo.com       یا به

 آدرس کرج- صندوق پستی 1416-31375 ارسال کنید.

 

 

 

 

مثل صدای هق هق آقای دکتر است: می توانم بگویم «باید که آقای دوباره موسوی باشی/ باید قوی باشی ببین باید قوی باشی!» و یا با چند جمله ی فلسفی سر و ته قضیه را هم بیاورم. اما به جای همه ی این خزعبلات به یک شعر از سید مهدی موسوی بسنده می کنم، فقط به خاطر عشقش به ادبیات، به خاطر همه ی زحمت هایی که برای ادبیات کشیده و می کشد که کمتر کسی بدون هیچ چشم داشتی همه ی همه ی همه ی زندگی اش را وقف ادبیات می کند. بگذار بگویند: " اینم فیلم جدیدشه؟ "

این شعر را خیییییییلی دوست دارم نه فقط به خاطر صدای غمگین شاعرش وقتی که می گوید: "اینجا/ از کادرها که بیرون بزنی..." و نه به خاطر فورپان ها .

 

 

 

شبها كه مي زني به سرم بچه مي شوم مانند چشمهاي پسر كه نداشتي

چشمي كه قرص خسته ي اعصاب مي خورد با قهوه ي بدون شكر كه نداشتي

دستي دراز شد كه بگويد هنوز هم...

در باز شد به پهنه ي خوشبخت آسمان

يك عمر ميله هاي قفس را شمردي و... پرواز را نكردي ، پر كه نداشتي!

امّيد چيست؟ اسم قشنگي براي مرگ يك مشت داستان خيالي كه نيستم

دنيا چه بود؟ فاصله اي بين هيچ و هيچ با خاطرات چند نفر كه نداشتي

تبليغ روزنامه شدي شاد و بي دليل ، پيروزي جديد و تماشاچيان گيج

مشتي شعار تند سياسي وچند مشت ، هر چند مي رسد به نظر – كه نداشتي – ↓

كه هيچ چيز ، چيز ، مهم نيست ، هيچ چيز !...

حتي بيت هاي قبلي كه خط مي زني

حتي بيت هاي بعدي كه نمي گويي

پدر غار نشينم

با گرز سنگي اش راه مي افتد

تا « فورپان» شكار كند

‌‌[ براي پدر غارنشينم

مهم نيست

كه نمي داني فورپان چيست ]

اينجا

از كادرها كه بيرون بزني

هميشه كسي هست كه كوتاهت كند

كه قرص هايت را

با ليوان آب به دستت بدهد

كه لنز آبي توي چشمهايت بگذارد

كه پرهايت را

[ كه مايه ي آبروريزي ست ]

با تيغ ژيلت ناپديد كند

و جلوي همه ي فورپانها

با خودكار قرمز

علامت سؤال بگذارد

اينجا هميشه كسي هست

 

 

 

 

 

و شعـــــــــــــــر

 

 

3،4 ساله که بودم  آلبالو خیلی دوست داشتم (دارم)، بچه ی خنگی نبودم اما  یک روز هسته های کمپوت آلبالو را کاشتم و یک هفته ی تمام هر روز آبشان دادم، ولی بعد از کلی چشم انتظاری پدرم به من یاد داد که هر گردی گردو، و هر هسته ای درخت نمی شود!

"راه حلی که سر آخر انتخاب کردم این بود که همه ی هسته هام را دور بریزم، جز یکی که گاهی در این جیب و گاهی در آن یکی نگه می دارم و مسلما به همین زودی یا گمش می کنم یا دورش می اندازم و یا هدیه اش می کنم و یا قورتش می دهم."

اتفاقا سپیدی هم  درباره اش دارم، شاید یکروز گذاشتمش اینجا.

 

 

 

 

هی تو را مشت می خورد به سرم

روزهای ِ گم ِ فراموش ِ ...

آخرش کنج گریه می میرم

وسط یک اتاق بی گوشه

 

قژقژ چند «چیز» در مغزم

دو سه سوراخ ریز توی پنیر

مست تر از هنوز می رقصند

چند موش کثیفِ موذی ِ سیر

 

که به دنبال هیچ گم شده ام

سالها قبل توی بیت ششم

وسط یک سه شنبه ی بیمار

جاده ای که نمی رسد تا قم

 

جاده ای که نمی ر ِ ... بر گشته

ورقی که نبود بُر می خورد

به حریفی که نیست می بازید

مرگ از گونه هاش سر می خورد

 

ارتفاع از همیشه می خوابید

توی آغوش پرتگاهی که...

جسد چند تا فرشته ی خیس

توی حوض بدون ماهی که...

 

دو شبح روی تخت یکنفره

اجتماع دو بی نهایت دور

اشتراک دو تا تهی با هم

وسط این روابط ناجور

 

مـُ... مثلث که پاره می شود و

ضلع سوم دوباره نزدیک ِ...

که فقط درد /می دهد هر شب

به اتاق همیشه تاریک ِ...

 

پاره خط خواب می رود آرام

وسط قصه های بی جادو

زاویه یک پری عریان که

گریه کرده ست باز زیر پتو

 

توی شب های خیس تر یک هیچ

خشک می شد یواش از ریشه

گریه کردم تمام هر شب را

مثل باران اینور شیشه!

 

مثل یک کرم کوچک ترسو

به همین برگ خشک چسبیدم

من بی دست و پای احمق که

هیچ چی از خودم نفهمیدم

 

 

 

 

 

 

 

این را می گویم تا بدانی من کجا افتاده ام؟

با تو هستم فاطی!

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت توسط طاهره کوپالی |

 

 

 

  

 

 

 

1- من اصلا ناراحت نیستم که وقتی غزل زیر را در جمعی(منظورم جمع بند 2 نیست) می خوانی، جناب x  ِ اخمو بلند می شود و شروع می کند به... تازه بعدش یکی از دوستان برای اینکه فضا را به حالت عادی برگرداند می گوید :"خانم کوپالی یکی از شعر های عادی تونو بخونید!!" شروع می کنی به خواندن یک شعر از زمان بچگی هایت،و بعد از خواندن هر بیت صدای احسنت و آفرین جناب x گوش فلک را کر می کند. من نه ادعایی در ادبیات دارم و نه می گویم کاری که می کنم درست است یا غلط،، اصلا درست و غلط چیست؟ فقط  بعد چند سال فکر می کنم که اینطور شعر بگویم و به کارم ایمان دارم،پس خواهش می کنم من و شعر هایم را به حال خود بگذارید.

 

2- چندی پیش تعدادی از شاعران استان فارس در اردویی تحت عنوان"جاده های اشراق" به چندین شهر از جمله به رشت سفر کردند، بنده و چند تن از شاعران به خاطر دیدن این عزیزان و عرض ادب بعد از مدتها پایمان را گذاشتیم ارشاد ( نکته1: به دلیل باند بازی و توهین به شخصیت افراد پاره ای از مسائل دیگر اکثر کسانی که در گیلان می توان آنها را شاعر نامید به این مکان مقدس نمی روند) ، چند نفر از استان فارس و چند نفر از رشت به عنوان نماینده شاعران این دو استان شعر می خوانند، آرش فرزام صفت، رضا نیکوکار، ستار جانعلی پور، بنده و خیلی دیگر از شاعران شعر نخواندند،( البته فکر نکنم هیچ کدام از این عزیزان حاضر باشند پشت آن تریبون قرار بگیرند) جالب اینکه از آن همه نماینده تنها یک نفر شاعر بود و بچه ها با شعرش آشنایی داشتند، حتی عمر فعالیت شعری چند نفر به دو ماه هم نمی رسید و جالب تر اینکه بعد از پایان شعر خوانی یکی از شاعران فارس از مسئول مراسم می پرسد چرا شاعران گیلان شعر نخواندند!!؟

واقعا بر سر رشت چه آمده که معروف ترین پایگاه شعریش جایی ست  برای دار و دسته جمع کردن یک عده که عقده ی معروف شدن دارند یا  کسانی که برای خواندن شعرهایشان دنبال تریبون می گردند؛ بد نیست بدانید این مسئله تنها دامن شاعران پیشرو را نگرفته، بلکه بسیاری از کلاسیک سرا های خوب هم مورد حمله قرار گرفته اند.

 

در اواسط مراسم نشریه ای بین حاضران پخش شد شامل یک سری شعر و مقاله ای تحت عنوان هذیان≠ شعر که توسط مسئول انجمن شعر ارشاد نوشته شده بود که بد و بیراه گفته بود به غزل پیشرو و هر کسی که در این حیطه کار کرده، (نکته 2: اکثر شاعران میهمان از بچه های آوانگارد بودند) و کلی مایه خنداندن همه شد. هر کسی که حتی فقط یک شعر یا مقاله درباره ای موضوع خوانده باشد متوجه می شود که نویسنده سالهاست در کوی و برزن قدم نگذاشته اند و بدون شک از خود سئوال می کند که نویسنده چطور به این نتایج مهم دست یافته است؟  چرا ایشان به جای آوردن دلیل منطقی برای اثبات ادعای خود با شلوغ بازی و بازی با کلمات و توهین می خواهند حرف خود را به کرسی ای که نیست بنشانند.

ایشان خودشان شخصا(روی کلمه شخصا تاکید می کنم) به چند وبلاگ ادبی سر زده اند؟

برای اینکه شما هم بی بهره نمانید مقاله!! را عینا بدون حتی کم شدن یک واو می گذارم تا بخوانید و.....

 

---------------------------

 

هذیان≠ شعر

مسعود حاکم زاده

 

"کار جنون ما به تماشا کشیده است     جانا تو هم بیا که تماشای من کنی"

 

 

عصر حاضر که عصر ارتباطات و تکنولوژی نام گرفته است و جهان هر روز به سمت صنعتی شدن پیش می رود و دنیای ماشینیزم با روح انسان بیداد می کند و انسان حاضر خواسته و ناخواسته در کام ابزاری شدن غرق می شود اگر به خود نیاید کم کم از ارزش های انسانی دور شده و به کالا بدل می شود. در این بحران روحی تنها مقوله ای که می تواند فقر عاطفی را التیام بخشد مقوله ای ادبی و عرفانی است،ادبیات راستین روح را تقویت می کند،عشق به زیبایی ها آرامش و شادی را به ارمغان می آورد و موجب می گردد که انسان به داشته ها فکر کند(چون اکثر انسان های عادی بطور معمول به نداشته ها  فکر می کنند و تنها وقتی به داشته های خود فکر می کنند که آن را از دست داده اند. و به همین دلیل از توانایی های خود راحت صرف نظر می کنند،و چنانکه می دانید خوب و بد،احساس خوشبختی و بدبختی بیشتر در ذهن ما ریشه دارد و اکثرا مجازی هستند نه حقیقی،فقط در ذره بین تصورات ماست که نقش آفرینی می کنند. چه بسا آدم های شاخص و متمول احساس بدبختی می کنند و کسانی هم در کلبه ای محقر خود را خوشبخت ترین فرد جهان می دانند. بهتر است زیاد از موضوع دور نشویم و به همین توضیح مختصر بسنده کنیم. و به قول شاعر"هزار نکته باریک تر ز و اینجاست" و اما اصل مطلب:

 

دغدغه راستینی که ادبیات را تهدید می کند،معضلی که مثل خوره به جان ادبیات افتاده است جنبش های به اصطلاح پست مدرنی است که حتما دوستان شاعر و ادبیاتی های ما به خاطر دارند که در یکی دو دهه گذشته و حاضر بحث داغ محافل ادبی،مبحث پسامدرن یا پست مدرن بوده است. و این پدیده مجهول الهویت بارها باعث درگیری های شدیدی شده و طرفدارانش اکثرا سعی بر آن داشته اند تا با "شانتاژ" خود را به اثبات برسانند که البته این موج تا حدود زیادی فروکش کرده است اما پس مانده های این نوع نگرش باز هم در اینترنت و "وبلاگ ها" نوشته هایی به نام شعر درج می کنند که آنقدر شرم آور است که حتی نمی شود به جهت ادب،گوشه ای از آن را بیان کرد و به حدی تهوع آور است که باید به هر چه شاعر لعنت فرستاد. از آنجاییکه بنده از اهداف ای حضرات مطلع هستم که مقصود نهایی شان متفاوت بودن است نه چیز دیگر،زیاد برایم تعجب آور نیست که این گروه که به اصطلاح"آوانگارد" یا پیشرو avant gard   خود را می نامند اولین حرکت شان تخریب است چه در زبان،چه در اخلاق،چه در مفهوم. ناگفته نماند که این هنجار شکنی های کاذب،حاصلش جذب خاطبان ناآگاه و کسب شهرت تصنعی است.

متاسفانه این مدعیان پای را فراتر می گذارند و با غرغره کردن واژه های مستحجن و ناسزاگویی های بی ربط  خود را صاحب سبک و سیاق می دانند.و کلمه های وقیحانه را مدرن می شمارند و دم از پسا مدرن می زنند و خود را پیشرو معرفی می کنند و به همین توهم دلخوشند. در صورتی که هرگز شاعران اروپایی چنین ناسزاهایی نگفته اند که اینطور بی پرده باشد. و اگر بهتر بگوئیم اصلا در اروپا شاعرانی به نام پست مدرن نداریم و باید عرض کنم حتی این قشر تئوری زده،کاذب هستند.و باز هم اگر بخواهیم این مسئله را ریشه یابی کنیم می بینیم حتی این نوع بی پرده گویی نگرش تازه ای هم نیست, چون در هجویات شاعران گذشته به حد وفور یافت می شود و تنها با این تفاوت که شاعران کلاسیک گذشته واژه های رکیک را براسی مطا یبه یا التذاذ جنسی بکار می برند و شاعران پست مدرنی ابرانی قصدشان جنسی- تخریبی می باشد و تا حدودی شبیه مکتب دادائیسم هذیان وار و در هم و برهم می گویند. در نگاه کلی می توان به این نکته اشاره کرد که پست مدرن های ایرانی یا"شاعران شعر حرکت" تخریب زبان را با شالوده شکنی"دریدایی" اشتباه گرفته اند. در اینجا بد نیست برای تکمیل عرائضم به مصاحبه ای که مجله فرانسوی با(ژاک دریدا) کرده بود اشاره ای داشته باشمف مصاحبه مزبور چنین بوده است که آقای دریدا چرا شما شالوده شکنی را چندین بار پیاپی در فلسفه مثال می زنید در صورتی که در ادبیات هم دست دارید؟ ایشان با قاطعیت جواب دادند: برای اینکه شعر خود شالوده شکن می باشد،کلا در ادبیات بیشتر اوقات به صورت خود جوش این فرایند رخ می دهد و نیازی برای مثال نمی بینم.

 

مدتی پیش هم در یکی از هفته نامه های داخلی یکی از همین افراد باصطلاح"پیشرو صحبت از اسطوره زدایی نموده بود که این هم به هیچ وجه شدنی نیست. شعر خود اسطوره مضاعف است مگر می شود از اسطوره اسطوره زدایی کرد؟ و مورد بعدی اینکه این انسان های منحرف با شنا کردن در خلاف جریان آب قصد دارند کسب شهرت نمایند و در این راستا ستیز با ارزش های اخلاقی را هدف می دانند و بر این امر هم واقف هستند که تمام حرکت های غیر متعارف جاذب می باشد. ولی من از دوستانی که بدون تحقیق و ریشه یابی این حرکت را دنبال می کنند و مواظب تبعات آن نیستند چند سئوال دارم و امیدوارم بیشتر به گفته هایم بیندیشند و به صحت و سقم آن فکر کنند:

 

1- یعنی با اینگونه شعر های می توان در دلها نفوذ کرد؟

2- می توان مورد تایید ناقدان یا کارشناسان شعر قرار گرفت؟

3- با این نوع  نوشته ها چه کسانی ما را خواهند پذیرفت؟

4-حتی بیگانگان از ترجمه چنین شعرهایی لذت خواهند برد؟

5- آیا با چنین هویتی می توان در اجتماع مطرح و سر بلند شد؟

6- آیا این نمونه بارز ناتوانی در سرودن شعر واقعی نیست؟...

 

و باز به دوستانم عرض می کنم جمله های رکیک،واژه های تنفر انگیز کجای هنر را بر می تابد که ما چشم بسته آن را می پذیریم؟ حالا اگر مورد تائید عده ای ناهنجار قرار گرفت این چه جای دل خوشی دارد و به قول حزین لاهیجی:

"به چشم سفله گان دهر ظالم بود شاءنی

مگس زنبور را شاهین زرین بال می بیند"

دوستان،مطمئن باشید هنر ورای این حرف های بی اساس است.

 

"معرفت در گرانی ست به هر کس ندهند

پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهند"

 

 

پایان

 

 

 

حالا می رویم سراغ چند خبر خوب. البته می دانم که داغ نیست اما سردش هم خوشمزه است، امتحان کنید!

 

 

 

1- حتما در وبلاگ غزل پست مدرن و سایر وبلاگ ها درباره اش مفصل خوانده اید، بالاخره زحمت های عزیزانی که شبانه روز وقتشان را بدون هیچ چشم داشتی صرف این نشریه کردند نتجیه داد؛ (زحمتهای که بی شک دلیلی جز عشق به ادبیات ندارد) و خلاصه دو ماهنامه غزل پیشرو «همین فردا بود» منتشر شد. دوستان لطف کردند  و تعداد20  جلد به آدرس من پست کردند، آن دسته از عزیزان گیلانی که تمایل دارند از طریق کامنت به بنده اطلاع دهند تا در اولین فرصت در اختیارشان قرار دهم، شماره اول رایگان می باشد، اما برای داشتن شماره های بعدی باید فرم اشتراک را پر کرده و مبلغ 3000 تومان  بابت اشتراک یکساله به شماره حساب  0008296006794   عابر بانک تجارت به نام سید مهدی موسوی واریز کرده و اصل فیش بانکی را به همراه فرم اشتراک به آدرس مجله ارسال نمائید.

 

صندوق پستی   31375-1416

 

                               ایمیل        hamin_farda@yahoo.com 

 

 

2- این روزها کمتر سایتی پیدا می شود که فیلتر نباشد، و حتما چشم هایتان کاملا با جمله  مشترگ گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد آشناست، این مقدمه کوتاه بهانه ای بود برای معرفی وبلاگ ِ

http://freeline.blogfa.com

 

 

3- سینما انقلاب رشت که به دلیل عدم رعایت شئونات اسلامی!!!! تعطیل شده بود مدتی می شود که دوباره شروع به کار کرده.

 

کلیک کنید

 

 

 

 

این دیر به روز شدن ها را بگذارید به حساب چوب خط های قبلی ام.  و خلاصه غـــــــــــزلی که از فروردین تا حالا با او دهن به دهن شدم اما باز هم آن طوری که می خواستم نشد.

 

 

 

قی می کنم تمام مرا توی دفترم

 

می خواهم از تمام تو بالا بیاورم

 

امروز بچه های محل گفته اند از

 

دیوانه ای که زنده شده باز در سرم

 

من دختر بدی ست که هی گریه می شود

 

خیس است مثل بچه گی ام باز بسترم!

 

من دختر بدی ست[پدر داد می زند]

 

هی زور می زند وسط شعر مادرم

 

[هی زور می زند] که دوباره بزایدم

 

یک دختر قشنگ که از حال بهترم

□□□

 

زل می زنم به آینه عکسی دروغ تر

 

هی جیغ می کشم به من خنده آورم

 

مثل عقاب خسته از اوج ریخته

 

از ارتفاع مضحک هیچُم نمی پرم

 

حالا شبیه کوکب همسایه می شوم

 

هر روز عصر در صفِ نان داغ می خرم

 

هر شب کنار نعش خودم خواب می روم

 

در گیجی عبوس خودم غلت می خورم

 

در "صیغه"ی جدید خودش "صرف" می شود

 

شبها میان خیسی یک عشق همسرم

 

دارد کنارِ این تلفن/ قطع می شود

 

یک تیغ نصفه... لرزش دستان لاغرم...

 

از پشت گوشی تلفن زور می زند

 

مادر ولم نکرده در این بیت آخرم

□□□

 

دنیا می آورد وسط هیچ های خود

 

یک سایه مچاله ی ترسو  که در سرم....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت توسط طاهره کوپالی |

 

 

 

 

 

 

 

 

یک - از همه دوستان به خاطر ناپیدا بودن در صفحه کامنت های شان معذرت می خواهم ولی باور کنید همه را می خوانم و اگر حرف به درد بخوری داشتم میزنم،فقط اصلا دلم نمی خواهد مثل بقیه بنویسم  "خوب بود،لذت بردم،به من هم سر بزن"